هنگامه ي سفر بود...
هامون بي قرار سينماي ايران، آرام گرفت.. خبر بدي بود..
در هامون آشفته بود ،
در كاغذ بي خط خوش فكر ..
در سالاد فصل دل شكسته ..
و در اتوبوس شب خوش مرام...
"... دلم می گیره از رنگ آبی که سرده .. از قرمز که تنش میاره..از زرد که جدایی میاره.
و به نظر من رنگ روح زندگی سبزه .. سبز... "
شكيبايي مدتی در بيمارستان بستري بود ..اما كسي نمي دانست...
و امروز سرانجام از ميان هنرمندان و هنردوستان ايراني رفت...
با پيشينه اي پر از بازي و شعر بر صحنه ي خاكي سينما و تاتر ايران...
...
هنگام 
هنگامه ي سفر بود...
من مي گريختم چون باد ها
از پيش بيدهاي معلق
از پيش آن حقيقت مطلق
حقيقت مطرود ..
بدرود!
اين آخرين سفر بود..
...
* بيوگرافي،آثار و جوايز خسرو شكيبايي
...
باز قهری ؟ حرف که می زنی ...
امروز در صبح داغ تابستانی ۳۱ تیرماه ، خسرو ،
ناشکیباتر ازهمیشه
از آغوش ملت به آغوش سرد خاک رفت...







