تبليغاتX
... پارس بانو

اینبار : فرار مغز مغزها..

 

 

بشیریه هم رفت..

مدرس برجسته ی علم سیاست ایران به علت بی نظمی در حضور کلاس های دانشگاه به ایالت نیویورک آمریکا رفت تا دانشجویان آمریکایی بیش از پیش از آگاهان ایرانی بهره مند گردند و دانش تکامل یافته شان را اندکی بعد به قیمتی گزاف به ایرانیان بازفروشند..

 

تا کنون سخن از فرار مغزها و دانش آموختگان ایرانی بود که به واسطه ی دلایلی شناخته شده ( البته دلایلی غیر از حضور نامنظم در کلاس !) در آغوش بازغربیان دانش طلب پذیرفته می شدند و جام خالی بیگانگان را از دانش خود لبریز می ساختند..

 

در طی این سال ها گرچه همه  دولتها در هر شرایطی همیشه و هر زمان به راحتی از زیر بار مسوولیت "فرار مغزها" شانه خالی می کردند، اما این چشم فرو بستن ها در برابر واقعیت ، هیچ گاه آنقدر قدرتمند نبود که نفس این واقعیت تلخ را عوض کند.  

 

 

هر دم مسوولی و وزیری و وکیلی که داعیه رشد و تعالی کشور سرلوحه برنامه هایشان بود، با تکذیب این واقعیت عریان به سادگی هر چه تمامتر یا زورشان تنها به آمارهای مربوطه می رسید

 و یا اگر هم ناچار به پذیرش ارقام حقیقی "فرارها" بودند،

 با سر تکان دادنی، بار عظیم این گناه نابخشودنی را به گردن دولتمردان غربی می انداختند که :

دانشجویان ما فریب ظاهر دعوتنامه های رنگین آن ور مرزها را می خورند و این تنها تله ای بیش نیست برای به دام انداختن نخبگان ایرانی..

 اما حکایت همچنان بر یک روال باقی نمی ماند..

 

شاید در ارتباط با فرار و گریختن دانشجویان و نخبگان جوان ایرانی این بهانه ها می توانست رنگ لعابی از نوع واقعیت را به خود بچسباند، اما اینبار سخن از مرد سیاست آکادمیک ایران است..

 

اینبار دیگر حرف از دانشجویان کم سال آمریکا ندیده ای (!) نیست که ظاهر پر نقش و نگار غرب آنان را بفریبد..

 

 

 اینبار از طرد استادی سخن می گوییم که کلامش مرجع دانشجویان ایرانی ست. همان حسین بشیریه که با وجود دعوتنامه های متعدد از دانشگا ه های مطرح کشور ، خود را و اندیشه ی خود را متعلق به خاک خود میدانست..

اما ریاست دانشگاه تهران و مردان وزارت علوم ایران، به علت بی نظمی های استاد، وی را مناسب تدریس ندانسته و با خیالی آسوده  پرواز او بر فراز آسمان را به سوی دیاری دیگر به تماشا نشستند .. البته بی هیچ رنگ و بوی سیاسی!

 

الحق که بی نظمی های حضور در کلاس های درس دانشگاه چه تاوان سنگینی را در پی دارد..!

 

حسین بشیریه که مدت زمان زیادی از ورودش به سیاسی ترین دانشگاه دنیا نگذشته بود، دارای سوابق قابل توجه در عرصه ی آموزش علم سیاست به دانشجویان ایرانی بود.

 این استاد میانسال ایرانی که از برجسته ترین تحلیلگران تیوری های سیاسی در جامعه دانشگاهی و به ویژه شرایط سیاسی حاکم بر ایران بزرگ به شمار میرفت ، هیچ گاه تمایلی به ماندن در غرب از خود نشان نداد و با وجود سطح والای علمی و مورد توجه دیگر دانشگاه های خارج از ایران، به تالیفات خود در کشور مبادرت می ورزید..

 

این چهره ی شناخته شده ی علمی با بیش از پنجاه تالیف و ترجمه و مقالات ارزشمند که مرجع تمامی مقاطع تحصیلی دانش پژوهان قرار می گرفت ، اکنون در راه سیراکیوز نیویورک است تا دانشجویان غیر ایرانی را از اندیشه های آکادمیک خود بهره مند سازد..

 

" اندیشه هایی که بی تردید حق مسلم دانشجویان  ایرانی است و بس.."

 

اینبار دیگر مغزها نبودند که فرار کردند.. اینبار کسی که مغز های  جوان مملکت آگاهی شان را به آن مدیون بودند، به سختی خاک میهن را ترک کرد تا به حضور نامنظمش در کلاس های درس دانشگاه تهران پایان دهد..

گویا دراین مملکت اگر هم میلی به فرار نداشته باشی تو را به اجبار به رفتن وامیدارند..

 

گویا پدیده ی شوم فرار مغزها اگر هم در برهه ای از زمان توقفی داشته باشد، مسوولین وزارت علوم به تو یادآوری می کنند که دیگر وقت فرار است..!

 

به امید روزی که تمامی مدرسان مطرح ایرانی با حضور منظمشان در کلاس های درس، موجبات آسودگی خاطر مسوولین وزارت علوم و دانشگاه تهران را فراهم سازند...

...

 

نگاشته شده در چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 14:33 توسط سمیرا فرخ منش| |

..به یاد حسین پناهی عزیز و مظلومیت نگاهش..

 

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش


 مانیم که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم
 هر پسین


 این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
                       نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین 
                                               مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

 ای راز 

 ای رمز

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین...

 

                                       "از مجموعه: اولین و آخرین"


 

...

این غروبهای سرد.. چه آذروار سلطه اش را به رخ می کشد...

و ..

روزگاری زنده یاد عمران صلاحی چه خوش گفت :

..وقتی که مطبوعات

تبدیل می‌شوند به مدفوعات

 

ديوار مستراح

          روزنامه‌ي شهر است..

 

 

تيراژ مستراح

               وسيع است..

..و من هنوز درگیرودار گزارش عملکرد اقتصادی دولت نهم و تاثیر آن بر سیاست خارجی،

در میان تلنباری از کاغذ گم می شوم..

کاغذهایی همه از جنس مطبوعات کشورم!

...

نگاشته شده در چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 0:9 توسط سمیرا فرخ منش| |

گلایه ای کوچک ..و دیگر هیچ..

 

 

..نکته ها رفت و شکایت کس نکرد..

 

جانب حرمت فرو نگذاشتیم..

 

 

اندک زمانیست که از بازگویی نام منتقدین دولت می گذرد ..

 از آن جهت می گویم "اندک زمان" که هنوز رسانه های چپ وراست و میانه این سوژه را مبانی ستون های طنز و برخی نیز اساس نوشتار منطقی برحق خود داننند.

تقدیرشدگانی که از میان 7 روزنامه نگار هم مطرح و هم ناشناخته کشور بودند و هنوز هم در نوک حمله پیکانهای تیز برخی دوستان ! و مورد مهر مستقیم برخی دشمنان قرار دارند..!

 

در این اندک زمان چه گفتارها که بی پاسخ گذاشتیم و چه نشنیدنی ها که شنیدیم..!

 

اما افسوس . افسوس که توان پاسخ به هیچ یک از یاران رسانه ای درتوان نبود و اگر هم رمقی وجود داشت، داور عدالت پروری نیافتیم که شکایت  این رنج ناگفتنی را بر او بریم..

 

زمانی که نام 7 منتقد رسانه ای دولت ، هفت نفری که آمیخته ای بود از چپ و راست و حامی و معترض ، از زبان گویای رسانه ها اعلام شد و رسانه های دوستدار دولت نهم آن را با فونتی بیش از حد معمول تیتر یک کردند و رسانه های معترض دولت حتی کلامی از آن سخن به میان نیاوردند ، بسیاری براین حیرت بودند " که چه شد که اینگونه شد ؟! "

 

اما پس از مدتی پاسخ این سوال که تصور می کردیم بی پاسخ است را از یاوران همیشه همراه خود گرفتیم !

نمیدانم در این میان از دوستان اصلاح طلبم بگویم یا یاران اصولگرا  .. که در کمتر از یک شب یار ماگشتند و غمخوار ما ...؟!

نمی دانم از آنان که عشق خدمت رسانه ای  به مملکت را در سر می پرورانند بگویم یا از کسانی که روزنامه را با جایی دیگر اشتباه گرفته اند..

                                   

 

 

 اعتراف می کنم نمیدانم..

 نمیدانم چه بگویم که

به دخترخاله اصلاح طلبان بر نخورد و چه بگویم که عموزاده های اصولگرایان ما را برچسب ناشایست نچسبانند..!

 

 

براستی نمیدانم چه شد که به یکباره از سوی همکارانی که همیشه داعیه ی همراهی و همپایی شان

 گوش فلک را آزار  می داد اینچنین مورد این همه لطف به انواع عتاب آلوده قرار گرفتیم !

 

 

نمی دانم که چه شد ناگهان رسانه های تحلیلگری که از محققان دلسوز و نویسندگانی زبردست استفاده می کردند (؟!) بدون آنکه بدانند وبخوانند و بپرسند ، دست بر قلم برده و

 اینچنین شیوه ی چشمشان فریب جنگ پیدا کرد ..

 

نمی دانم در کدام آیین بی آنکه از تو بدانند دشمن خطابت می کنند و نوشته هایشان رنگ سرخ آتش پیدا میکند..

 

پرسشی داشتم که میخواستم از دانشمندان این مجلس بازپرسم .اما فرو خوردم  ..

تا پیش از این شعار روزنامه نگارانه ام این بود که "بپرس تا ناگزیر باشند پاسخت بدهند" اما اینبار شرمم آمد از سوال کردن..

می خواستم بپرسم با کدامین استناد ، اندیشه ی 7 آدمیزاد را با نامشان پیوند می زنند؟

خواستم بپرسم زمانی که کیهان نوشتار مرا  که در جهت مذموم دانستن تخریب چهره ی رییس جمهور پیشین ایران بزرگ ، به تمسخر در ظاهر و به تنفر در باطن درج کرد، دوستان رسانه ای امروز من کجا بودند؟

 مطلبی که  خشم کیهانیان را نیز برآورد..

 

یارانی که امروز قصد دارند نام همه منتقدان را به زور نازور در کنار نام  حامیان دولت قرار دهند کجا بودند آن زمان که از انزجار خود نسبت به فیلترینگ بی رحمانه سایتها و مطبوعات منتقد گفتیم و نوشتیم ..روزگاری که می گفتند از فیلتر نگویید و گرنه فیلتر خواهید شد..

 

یاران خوب ما که هنوز با گذشت قریب به 20 روز از معرفی منتقدان دولت تخریب را دستمایه اصلی مطالب خود قرار داده اند، آیا آگاهند که آن زمان  که نباید از دانشجو و سرکوب هایش می گفتیم و می شنیدیم، در روزنامه و همین تارنما هم می گفتیم و هم ناسزای افراطیون را می شنیدیم؟

 

آن روزها هیچ کس هیچ نمی گفت.. آن روزها هیچ رسانه ای نام "هم راه" خود را با علامت تعجب (!) "همراه" نمی ساخت . 

 

میخواهم بدانم قضاوت وقتی از سر دیدن چند نام باشد در کنار دیگر نامها ، جای شرافت شغلی کجاست؟ جای تقدس قلم کجاست؟

 

یاران امروز قلم به دست من، آن روزها که بر سر ناموس تاریخ ایران"پاسارگاد" فریادها زدیم و گریبانها چاک کردیم کجا بودند؟ که امروزما را به کیهانیان منتسب می دانند؟

چند نفر از همکاران مطبوعاتیمان ، ضربان قلبشان با شنیدن خبر آبگیری سیوند تندتر میزد و انعکاس آن را بی هیچ وقفه ای می نوشتند؟

 

آن روزگاران که از باج دادن ها به روسیه ی همیشه فریبکار گفتیم و بسیاری را به چالش می کشاندیم ، آیا باز هم همراه کیهان و رسالت بودیم؟

 

آن زمان که فریاد می زدیم  تا بگوییم مسوولین وظیفه نشناس .. خزر هم به فنا رفت.. آن روزها هم محبوب دولت بودیم؟

 

گذشته از واژگان پرمهر برخی یاران راستین ، نشان سرد پیکان تیز جملات برخی، روزی به چندین بار در دلم آورد که بگویم: اصلاح طلبانی که دم از گفتار شریعتی  و حقوق زنان می زنید..اصولگرایانی که سالیان سال است فقط می گویید : خدمت به ملت.. ای کاش اگر دوست و رفیقتان بودیم با مروت رفتار می کردید، و اگر دشمن جانتان، با مدارا..

 

که با این " از عقل لاف زدن ها" با این سرعتی که درکیهانی کردن و رسالتی دانستن همگان  پیش گرفته اید، ترسم شما را  به بی ثباتی روزگاری گرفتار نماید که همه ی آن گرفتار آنیم..

همان صحرایی که نه بهرام است و نه گورش...

 

روزگاری که  متحجر دیروزش، دم از انتخابات راستین می زند و اصولگرای چماق به دست امروزش دم از قلم به دست شدن..

 

دوستان اصلاح طلب.. عزیزان محافظه کار.. چپ های جوان و راست های سنتی آنچنان نادیده و ناشناخته به سوی نام آن چند نفر حمله کردند که گویی  از خاطر برده اند  نخستین گام در راه نوشتن، "آگاهی" ست. اما کدامین آگاهی که تنها از روی کنار هم قرار گرفتن  چند نام حاصل می آید ..؟

 

 این چند روز گفته ی آن فیلسوف نام آشنای تاریخ، مدام به نظرم می آمد که روزگاری چه دلنشین گفت:

خداوندا مرا در مقابله با دوستانم یاری فرما...من خود از پس دشمنانم برخواهم آمد..!   

                                    

                                                                                            

                                                                                   

 

 

 

ای کاش..

سرسرداین پیکانهای نوک تیز به سویی کج میشد که

بایسته و شایسته بود...

 

...

تنها چند گلایه ی کوچک بود ..و دیگر هیچ...

...

نگاشته شده در جمعه 9 آذر1386ساعت 0:18 توسط سمیرا فرخ منش| |
...